![]() |
||
|
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن زوزن ما بی تاب و نیایش بی رنگ از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما باشد که سرودی خیزد در خورد نوشیدن تو. ما هسته پنهان تماشاییم ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندم. ما جنگل انبوه دگرگونی از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ: شلاقی کن و بزن بر تن ما باشد که ز خاکستر ما، در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر. چشمان بسپریم، خوابی لانه گرفت. نم زن بر چهره ما باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد. بینایی ره گم کرد یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد که تراود در ما، همه تو. ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی. زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا نت خاموشی. آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش. خود را در ما بفکن. باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما. هر سو مرز هر سو نام. رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که به هم پیوندند همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام. ای درو از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه، شوری بوزان باشد شیار پریدن در تو شود خاموش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/03ساعت 20:52 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایران پارس وبلاگی برای شناخت هویت و فرهنگ ملی ایرانیان
|
| لوگوي وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی فرهنگی هنری تاریخی ستاره ای از کهکشان اندیشه زرتشت تصانیف استاد شجریان برگی از دفتر اخوان از همایون... صدای پای آب... |
| آمار | |
|
|
|
| لوگوي دوستان | |
|
|
|