![]() |
||
|
حاصل عمر
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای من ز جهان بریده ام تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام چون به بهار سر کنم ناله ز خاک من برون ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/17ساعت 1:22 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
سکوت
دلا شبها چه می نالی به زاری سر راحت به بالی می گذاری تو صاحب درد بودی ناله سرکن خبر از درد بی دردی نداری بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد مباد آن دم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نینگیزد نوایی مباد آن دم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی مباد آن دم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نینگیزد نوایی مباد آن دم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 10:6 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
هوای گریه
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پار بر موج رها رها رها من زمن هر آنکه او دو چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفتند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من ستاره ها نهفتند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پار بر موج رها رها رها من زمن هر آنکه او دو چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/15ساعت 19:42 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
ای پناه بی پناهان از من دل شده روی مگردان در دل سوخته آتش نیفشان ای فروغ شام تارم می گریزی چرا از کنارم بر خزانم بیا ای بهارم عهد و پیمان بست و شکستی از کنارم رفتی و گسستی از چه یاران ای نگارا مجنونم کرد چشم مستت این دل پریشان را دادم به دستت رفتی و دلم بشکستی با رقیب من بنشستی بر تو دلستانم اثر ندارد دگر فغانم بر غمت روان شد سرشک ماتم ز دیدگان آه چه کردم که این چنین مرا به آتش می کشانی برای من نمانده است جز نیمه جانی آه چه بی قرارم خبر نداری حبیب جان ز حال زارم از چه یاران ای دل آرام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/22ساعت 12:23 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایران پارس وبلاگی برای شناخت هویت و فرهنگ ملی ایرانیان
|
| لوگوي وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی فرهنگی هنری تاریخی ستاره ای از کهکشان اندیشه زرتشت تصانیف استاد شجریان برگی از دفتر اخوان از همایون... صدای پای آب... |
| آمار | |
|
|
|
| لوگوي دوستان | |
|
|
|