![]() |
||
|
چون تو جانان مني، جان بي تو خرم کي شود؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/26ساعت 19:3 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/08ساعت 17:20 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
جانا حدیث حســـنت در داستان نگنجد رمزی زراز عشقت در صد زبان نگنجــــد سودای زلف و خالت در هر خیــال نایـد اندیشـهی وصالـت جز در گمــان نگنجد هرگز نشان ندادند از کوی تو کسـی را زیرا که راه کویت اندر نشـان نگنجــد آهی که عاشقانت از حلق جان برآرنـد هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابنــد دل در حساب ناید جان در میان نگنــجد اندر ضمیــر دلهــا گنجی نهان نهــادی از دل اگر برآیــد در آسمــان نگنجـــد عطار وصف عشقت چون در عبـارت آرد زیرا که وصف عشقت اندر بیـان نگنجــد عطار ---------------------------------------------------- زهی درکوی عشقـت مسکـن دل چه میخواهی ازین خون خوردن دل چکیـده خــون دل بـر دامــن جـان به صدجان مـن شـدم درشیـون دل از آن روزی کـه دل دیوانــه توسـت به صدجان من شدم در شیون دل منــدی میکننــد در شــهر امـــروز که خـــون عاشقــان در گــردن دل چو رســوا کرد ما را درد عشقــت همی کوشـم به رسـوا کــردن دل چو عشقت آتشـی در جان مـن زد برآمــد دود عشـــق از روزن دل زهی خال و زهی روی چو ماهــت که دل هـم دام جـان هــم ارزن دل مکــــن جـانــــا دل مــا را نگــــهدار که آســان اســت بر تــو بــردن دل چو گــل انــدر هــوای روی خـوبــت به خــون در میکشـم پیراهــن دل بیــا جانــا دل عطــار کـن شــاد که نزدیک است وقــت رفتــن دل عطار -------------------------------------------------------- به گرد دل همي گردي ، چه خواهي كرد ؟ ميدانــم چه خواهـي كرد؟ دل را خون ، رخ را زرد؟ ميــدانم به گرد دل همي گردي ، چه خواهي كرد ؟ ميدانم چـه خــواهي بعد از ايــن بازي در آورد ؟ ميـدانـــم به حق اشــك گــرم مــن، بـه حــق آه ســرد مــــن كه گرمم پرس چون بيني ، كه گرم از سرد ميــدانم مرا دل ســوزد و سينه ترا دامــن ، اين فرق است كه گرمم پرس چون بينـي ،كه گرم از سرد ميدانم به دل گويــم كه چــون مردان صبوري كن دلم گويد نه مردم ني زن گر از غـــم ز زن تا مـــرد ميدانـــــم دلا چون گـرد بر خيــزي زهــر بادي ، نمي گفتــــي كــه از مــردي بــرآوردم ز دريــا گـــــرد ميــدانــم حضرت مولانا ---------------------------------------------------- جانــا ز فراق تو این محنـت جــان تــا کـــی دل در غــم عشـق تو رسـوای جهان تا کی
بر بـوی وصــال تــو دل بر ســر جــان تا کـی
آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی
بـر پــای دل مسکین ایـن بنــد گــران تا کــی
خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی
بی نام و نشان میرو زین نام و نشان تا کی عطار ---------------------------------------- چنان مستم چنان مستم من امشب که از چنبر برون جستم من امشـــب چنــان چیـزی کــه در خاطر نیایـــد چنانسم چنـانستــم مــن امشــب به جــان با آسمــان عشــق رفــتم به صورت گر در این پستم من امشب بشوی ای عقل دست خویش از متن که در مجـون بپیــوستم مــن امشـب چـو وا گشــت پــی او مـــی دویــدم دمــی از پــای ننشستـم من امشب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/11ساعت 16:17 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
حیلت رها کن عاشقا
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شـو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها و آنگه شراب عشــق را پیمانه شو پیمانــه شـو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستــان میروی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایـدت دردانــه شو دردانه شــو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانــه شو اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشــه بگذر چون قضـا پیشانـه شو پیشانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آينه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانــه شـو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/22ساعت 0:41 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
اشک مهتاب شعر:سیاوش کسرایی آهنگ: استاد حسن یوسف زمانی دستگاه: شور
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوسـت دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستــت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خــواب تو بـا جامی ربـودی مــاه از آب چو نوشیدـیم از آن جـام گـــوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب تن بیشه پـر از مهتــاب امشــب پلنـگ کوه ها در خوابـه امشــب به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در تنـم بی تابـه امشــب به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوسـت دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستــت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 10:52 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستاننـد به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شـوق در خاطـر چو برخیزند بنشاننــد سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهـر از سحــرخیزان نگرداننــد اگر داننــد دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درماننــد در ماننــد ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانــی چو میبینند میخوانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافـظ را چـو میخوانند میرانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با ایـن درد اگـر دربنــد درماننــد درمانند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/14ساعت 13:11 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
شعر:حضرت حافظ آهنگ: استاد شجریان دستگاه: ماهور
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ همدم گل نمی شود یاد سمـــن نمـی کنــد
دل به امید وصل او همدم جان نمی شود زان سفــر دراز خـود عـزم وطــن نمی کنــــد
با همه عطف دامنـت آیدم از صبــا عجــب کـز گـذر تــو خـاک را مشـک ختــن نمی کنـــد
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلـف او جان به هـوای کوی او خدمــت تـن نمـی کنـد
ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کنـد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/12ساعت 16:37 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
خاکستر
شعر:صفای اصفهانی آهنگ: استاد فرهاد فخرالدینی دستگاه: ابوعطا و صدری افشار <دارای دو اجرا>
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من بــار غــم عشــق او را گردون نیارد تحمل چون می تواند کشـیدن این پیکر لاغر مــن می سوزم از اشتیــاقت در آتشم از فراغـت کانـون من سینــه مــــن سودای من آذر من اول دلـــم را صفـــا داد آیینه ام را جـلا داد آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 12:36 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
گل باغ آشنایی
شعر:فخرالدین عراقی آهنگ: استاد فرهاد فخرالدینی دستگاه: همایون گلهای تازه ۱۲۵
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایـی مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستـــان چرد آهـوی ختایـــی سر برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایــی به کدام مذهب است این به کدام ملت است این که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایـــی به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیـــی به قمارخانــه رفتم همه پاکبــاز دیــدم چو به صومعـه رسیـدم همـه زاهــد ریایـــی در دیــر می زدم مـن ز در نــدا درآمـــد کــه درآ درآ عــراقــی کــه تــــو از آن مایــی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/02/14ساعت 21:39 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایران پارس وبلاگی برای شناخت هویت و فرهنگ ملی ایرانیان
|
| لوگوي وبلاگ |
|
|