![]() |
||
|
2329 سال پیش در چنین روزی (13 ژوین سال 323 قبل از میلاد) اسکندر خون ریز و ویرانگر مشهور مقدونی بر اثر بیماری درگذشت. اسکندر در طول عمر 32 ساله خویش جنایات بی شماری در حق جامعه ی بشریت انجام داد که بی شک مهمترین آن شکست امپراتوری عظیم و عدالت محور هخامنشیان و قتل و غارت پارسه (پایتخت هخامنشیان) و مهمتر از آن به آتش کشیدن تخت جمشید (ارگ شهر پارسه) و نابودی عظیم ترین مظهر تمدن بشر است. او با ورود به این شهر که محققان آن را غنی ترین شهر زیر آفتاب نامیده اند، علی رغم تسلیم شهر، مردم شهر را از دم تیغ گذارند و با قصد و نیت قبلی تخت جمشید را به آتش کشید و از این ارگ که بی شک نگین معماری تاریخ بشر بوده، جز تکه سنگ هایی سوخته چیزی بر جای نگذاشت.
بی شک اسکندر منفور ترین فرد در نزد عاشقان این خاک پر گهر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/23ساعت 16:38 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
دریغ
بی شکوه و غریب و رهگذرند یادهای دگر چو برق و چو باد. یاد تو پر شکوه و جاوید است. و آشنای قدیم دل،ای فریاد! با دل من چه می تواند کرد یادت؟ ای یاد من ز دل برده! من گرفتم لطیف، چون شبنم، هم درخشان و پاک، چون باران، چه کنند این دو، ای بهشت جوان! با یکی برگ پیر و پژمرده؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/22ساعت 18:50 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
اشک مهتاب شعر:سیاوش کسرایی آهنگ: استاد حسن یوسف زمانی دستگاه: شور
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوسـت دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستــت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خــواب تو بـا جامی ربـودی مــاه از آب چو نوشیدـیم از آن جـام گـــوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب تن بیشه پـر از مهتــاب امشــب پلنـگ کوه ها در خوابـه امشــب به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در تنـم بی تابـه امشــب به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوسـت دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستــت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 10:52 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
هوای گریه
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پار بر موج رها رها رها من زمن هر آنکه او دو چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفتند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من ستاره ها نهفتند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پار بر موج رها رها رها من زمن هر آنکه او دو چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/15ساعت 19:42 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستاننـد به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شـوق در خاطـر چو برخیزند بنشاننــد سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهـر از سحــرخیزان نگرداننــد اگر داننــد دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درماننــد در ماننــد ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانــی چو میبینند میخوانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافـظ را چـو میخوانند میرانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با ایـن درد اگـر دربنــد درماننــد درمانند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/14ساعت 13:11 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
زرتشت می گوید خداوند خرد – اهورامزدا- جهان را بر پایه قانون و هنجار تغییر ناپذیزی آفریده است که هستی را جاودانه زیر فرمان خود دارد. او این نظام دقیق و ثابت و ابدی حاکم بر هستی را راستی (آشا) می نامد.
"بشود که به یاری اندیشه نیک به تو نزدیک شوم ای مزدا اهورا، تا به من بازگردد در جهان مادی و نیز جهان مینوی، بازتابی که بر پایه قانون راستی شادمانی بخش است."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/13ساعت 11:2 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
شعر:حضرت حافظ آهنگ: استاد شجریان دستگاه: ماهور
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ همدم گل نمی شود یاد سمـــن نمـی کنــد
دل به امید وصل او همدم جان نمی شود زان سفــر دراز خـود عـزم وطــن نمی کنــــد
با همه عطف دامنـت آیدم از صبــا عجــب کـز گـذر تــو خـاک را مشـک ختــن نمی کنـــد
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلـف او جان به هـوای کوی او خدمــت تـن نمـی کنـد
ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کنـد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/12ساعت 16:37 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد و اکنون تیری بر قلب ایرانی نشست..... درود اهورامزدا بر خاک ایران زمین مهد کوروش، سیاوش و رستم........ درود خدا بر کوروش بزرگ شاه شاهان، مرد مردان، نماد ایران و ایرانیان ...... درود بر فردوسی شاعر شاعران، پدر پارسی زبان....... اکنون که به هویت و فرهنگ والای ایرانی توهین شده است وظیفه هر ایرانی وطن دوست است که بپاخیزد و از هویت خود دفاع کند و جواب کوردلانی که هویتش را لکه دار کرده اند با تمام وجود بدهد توهین بی شرمانه سایت شمس تبریز به کوروش کبیر، سلسله هخامنشیان و فردوسی والا مقام مسیله ای نسیت که بتوان چشم را بر او بست. پس ایرانی برخیز و از هویت خود دفاع کن برای اطلاع از متن شرم آور سایت و امضای تومار اعتراض آمیز کلیک کنید
نام جاوید ای وطن صبح امید ای وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان وطن ای هستی من شور و سرمستی من جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم، وطنم بشنو سوز سخنم که نوا گر این چمنم همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم، وطنم همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/06ساعت 0:33 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
زرتشت خداوند را چون نوری می داند که همه اجزای هستی را روشنایی بخشیده است. از دیدگاه زرتشت آفریدگار با آفرینش خود یگانه است: " اونخستین اندیشمندی است که با فروغ خود، جهان هستی را روشنایی بخشید. او با خرد خویش، قانون راستی را بیافرید و برابر این قانون همواره اندیشه نیک را پشتیبان است. ای خدا وند خرد، نبروی اندیشه ما را که تا کنون یکسان مانده است برافراز و بیفزای." (گاثاها،یسنای31،بند7) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 13:35 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن زوزن ما بی تاب و نیایش بی رنگ از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما باشد که سرودی خیزد در خورد نوشیدن تو. ما هسته پنهان تماشاییم ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندم. ما جنگل انبوه دگرگونی از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ: شلاقی کن و بزن بر تن ما باشد که ز خاکستر ما، در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر. چشمان بسپریم، خوابی لانه گرفت. نم زن بر چهره ما باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد. بینایی ره گم کرد یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد که تراود در ما، همه تو. ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی. زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا نت خاموشی. آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش. خود را در ما بفکن. باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما. هر سو مرز هر سو نام. رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که به هم پیوندند همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام. ای درو از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه، شوری بوزان باشد شیار پریدن در تو شود خاموش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/03ساعت 20:52 توسط سعید اسپیتامه |
|
![]()
خاکستر
شعر:صفای اصفهانی آهنگ: استاد فرهاد فخرالدینی دستگاه: ابوعطا و صدری افشار <دارای دو اجرا>
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من بــار غــم عشــق او را گردون نیارد تحمل چون می تواند کشـیدن این پیکر لاغر مــن می سوزم از اشتیــاقت در آتشم از فراغـت کانـون من سینــه مــــن سودای من آذر من اول دلـــم را صفـــا داد آیینه ام را جـلا داد آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 12:36 توسط سعید اسپیتامه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایران پارس وبلاگی برای شناخت هویت و فرهنگ ملی ایرانیان
|
| لوگوي وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی فرهنگی هنری تاریخی ستاره ای از کهکشان اندیشه زرتشت تصانیف استاد شجریان برگی از دفتر اخوان از همایون... صدای پای آب... |
| پیوندها | ||
|
دل آواز گلهای رنگارنگ دختران شرقی سرزمین پارسیان تاریخ ایران مهرآذر پارسی وبلاگ موسیقی ملی ایران (دل آواز) واژه اي در قفس دانود موسيقي سنتي وبلاگ استاد كيهان كلهر ايران + هخامنشيان ويلونيست ايراني |
||
| موسیقی | ||
|
با صداي محمد معتمدي
|
||
|